بديع الزمان فروزانفر
11
زندگانى مولانا ( فارسى )
مىشمارند و معتقدند كه جز بهوسيله صفاء روح بر اثر رياضات و جذبهء الهى بشهود حقائق نتوان رسيد ، بساط منازعت چيده شده بود و شعراء « 1 » متصوف قرن ششم با بيانى هرچه صريحتر طريقهء حكما را نكوهش مىكردند و آنان را مبتدع و از جادهء صواب منحرف مىشمردند و بهاء الدين هم بر سيرت اسلاف ( چنان كه از مناقب العارفين برمىآيد ) فلاسفه را بانحراف از صوب صواب مذمّت مىكرد و بالمواجهه به فخر الدّين طعنه مىزد و همو در ضمن يكى از فصول المعارف مىگويد : « فخر رازى وزين كيشى و خوارزمشاه را و چندين مبتدع ديگر بودند گفتم كه شما صد هزار دلهاى با راحت را و شكوفه و دولتها را رها كردهايد و در اين دو سه تاريكى گريختهايد و چندين معجزات و براهين را ماندهايد و به نزد دو سه خيال رفتهايد ، اين چندين روشنائى آن مدد نگيرد كه اين دو سه تاريكى عالم را بر شما تاريك دارد و اين غلبه از بهر آنست كه نفس غالب است و شما را بيكار مىدارد و سعى مىكند به بدى » و اين فصل تا به آخر بطعن و تعريض آكنده است و مولانا فرزند بهاء الدين در مذهب فلاسفه « 2 » طعنها كرده و در حق فخر رازى مىگويد : اندرين ره گر خرد ره بين بُدى * فخر رازى رازدار دين بُدى و از اين مقدمات به خوبى روشن است كه فخر رازى و بهاء ولد هريك در عقيده و رواج مسلك خود پاى برجا و ساعى بودهاند و تصادم و خلاف آنان هم طبيعى و ضرورى بوده و ناچار پيروان و هواخواهان ايشان به مخالفت يكديگر برخاسته و آتش فتنه را دامن مىزدهاند . مسلك تصوف از قرن پنجم به اين طرف عظمت تمام يافته و در بين عوامّ هم منتشر شده بود و امراء نامدار و سلاطين بمجالس مشايخ تصوف مىرفتند و در كارهاى مهم وساطت آنان را با كمال منت مىپذيرفتند .
--> ( 1 ) - مانند سنائى و خاقانى و نظامى . ( 2 ) - چنان كه در مثنوى گويد : فلسفى را زهره نى تا دم زند * دم زند قهر حقش برهم زند فلسفى كو منكر حنانه است * از حواس انبيا بيگانه است مقريى مىخواند از روى كتاب * ماؤكم غورا ز چشمه بندم آب آب را در غورها پنهان كنم * چشمهها را خشك و خشكستان كنم آب را در چشمه كه آرد دگر * جز من بىمثل با فضل و خطر فلسفىّ منطقىّ مستهان * مىگذشت از سوى مكتب آن زمان